عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها
طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا
پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا
غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما
از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا
سجده تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها
145
ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها
چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها
تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها
تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها
از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها
از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها
حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها
ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها
بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها
دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها
چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها
خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها
هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها
گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها
146
در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما
بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما
وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما
ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما
در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز از میان راه برگیرید این خرسنگ ما
در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما
147
آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا
از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او پرده خوبان مه رو را دریدستی دلا
از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا
ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا
باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز پای بندت با ویست ار چه پریدستی دلا
ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا
بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا
چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا
چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا
پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا
تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا
148
از پی شمس حق و دین دیده گریان ما از پی آن آفتابست اشک چون باران ما
جوان...
ما را در سایت جوان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: amirsam
بازدید: 86
تاريخ: دوشنبه
30 ارديبهشت
1392 ساعت: 20:32